چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386
کی رفته ای زدل که تمنا کنم تو را
پنهان نگشته ای که هویدا کنم تورا
خدای خوبم از این که هیچگاه مرا فراموش نکرده ای
از تو ممنونم
کمکم کن که من هم هیچ وقت تو را فراموش نکنم
پنجشنبه هجدهم بهمن 1386
نجوا
نفس نفس گل شیدایی دوباره نام تو بردن ها
به بام روشن شیدایی خوشا ستاره شمردن ها
نمی دونم چرا اینقدر دلم براش تنگ میشه آخه اون که همیشه با منه
بعضی وقت ها فکر می کنم اگر اون غایب نیست نکنه منم که اونو
نمی بینم اصلا شاید رو به سوی او ندارم
اما خیلی سخته که آدم در حضور معشوقش از اون غافل بشه بعد
وقتی حواسش جمع شد بفهمه که دیگه راهی براش باقی نمونده باشه
حالا دلم می خواد فریاد بزنم عزیز دلم اگر یک وقت من از تو غافل شدم
تو منو به حال خودم نگذار
من غیر از تو کسی رو ندارم
چهارشنبه بیست و ششم دی 1386
معلم کوچک
امروز روضه علی اصغر رو گوش میکردم نمیدونم چرا اسم این سرباز کوچک کربلا اینقدر عظمت داره چون یک پل بزرگ برای رسیدن به حقیقته امام حسین (ع) با آوردن علی اصغر به میدان اوج عشق و محبتش رو به اهل حق و حقیقت نشون داده اونقدر که دیگه هیچ بهانه ای برای ندیدن نباشه فقط یک شرط داره باز کردن چشم
چشمم دل باز کن که جان بینی
آنچه نادیدنی است آن بینی
یکشنبه شانزدهم دی 1386
برف که میاد آدم بیشتر قدر سفیدی رو میدونه
چون اونقدر رنگهای مختلف توجهمون رو به خودش جلب کرده
که یادمون رفته سفیدی همه رنگهای دیگه رو تو خودش
جمع کرده البته بدون مرزبندی هاشون
برای همین روشنی بخش همه است![]()
شنبه پانزدهم دی 1386
از نشستن ها چه سود ،
می توان شعری سرود
می توان نقشی كشید از ماهیان توی رود
می توان لبخند را معنا نمود
می توان غم را بدست باد پائیزی سپرد
می توان از غنچه گفت
می توان چون گل شكفت
می توان فعل قشنگ زندگی را صرف كرد
می توان با آفتاب مهر او ،
رخنه در اندیشه های برف كرد
می توان از برگ ، به جنگل رسید
می توان عشق خدا را اندرون دل به نیكی ظرف كرد
می توان بر روی قطره ، نقشی از دریا كشید
می توان غم را زدود
می توان بنهاد گام اندر وجود
می توان اندوه را فریاد كرد
می توان خارج شد از بود و نبود
می توان شد آنچه باید بود و بود
جمعه چهاردهم دی 1386
دل سراپرده محبت اوست![]()
![]()
دیده آیینه دار طلعت اوست
من که سر بر نیاورم به دو کون ![]()
![]()
گردنم زیر بار منت اوست
هر گل نو که شد چمن آرای ![]()
![]()
اثر رنگ و بوی صحبت اوست
پنجشنبه سیزدهم دی 1386
هوای دلبر
امروز دلم هوای دلبر دارد
همصحبتی نگار در سر دارد
دلم یه همنفس می خواد که
همه حرفامو بشنوه از شنیدن اونا خسته نشه
و مهمتر این که اونا را پیش خودش نگه داره
یکی که مطمئن باشم هیچوقت
به من دروغ نمیگه واقعا منو دوست داره
و هر وقت لازم باشه دستمو می گیره و
کمکم می کنه
شما یه چنین همنفسی سراغ دارین
چهارشنبه پنجم دی 1386
در ازل پرتو حسنت زتجلی دم زد ![]()
![]()
![]()
عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد
سه شنبه چهارم دی 1386
همیشه یک سوال
ذهنمو مشغول خودش می کنه .
حتما تا به حال عاشق شدی . من هم عاشق شدم خیلی های دیگه هم همینطور.
اما میدونی چرا آدما عاشق می شن؟ ![]()

